
همین دیروز بود، ابری یا آفتابی بودنش را هنوز اما، نمی دانم. نگرانی در هر دو موج می زد، یکی از جان خویش می هراسید و دیگری در پی انداختن هراس به جان دیگری. و هر دو اما در یک چیز مشترک بودند، با جان و دل آن چه را می خواستند فریاد می زدند. بامدادان، امید بود یا خشم، آرزو بود یا سرخوردگی، هر کدام بود مردمی را روانه ی میدانی نمود که نه مردمش و نه میدانش هیچ یک دل خوشی از یکیگر نداشتند. شامگاهان اما، همان ها مردمی را بدرقه کردند که این بار به خوب و بد میدان خو گرفته بودند.
و من با خود می اندیشم که بامدادان نیز همین گونه بود.
همین دیروز بود، آغاز و پایانش را هنوز اما، نمی دانم. هر روایتی را آغازی است و پایانی اما، روایتها را داستانی است که هیچگاه پایان نمی یابد. و هر دو در یک چیز مشترک بودند، همانی که معصومانه ترین انسانها داستان را در آن می جویند، همان پایان خوش. بامدادان هر کسی را پایانی تقسیم کردند. پایان خوش از آن آنانی شد که ماجرا را در خانه به بازخوانی نشاندند و آنانی که چونانی را در راه خانه به خاک غلطاندند.
و من با خود می اندیشم که شامگاهان نیز همان شد، بدون آن که کسی از رسیدن به خانه خشنود شود.
همین دیروز بود، داد بود یا بی داد را هنوز اما، نمی دانم. سالهاست که روانه ایم، به کجا و چگونه اما، هیچگاه ندانستمش. می گویند که بی داد را به داد فریاد زده ایم و در پی خطا به گمراهی رفته ایم چه اگر از ابتدا در پی خطا نبوده باشیم. مانند همانهایی که بامدادان در پی آزادی روانه بودند و شامگاهان در پی پیروزی. و هر دو اما در یک چیز مشترک بودند،
" ز خاشاک و خار و شاخ درخت .......... یکی آتشی برفروزید سخت"
و مایی که بامدادان در پی آزادی، پیروز بودیم و شامگاهان در پی پیروزی، آزاد.
و من با خود می اندیشم که
" چنان دان که دادست و بیداد نیست .......... چو داد آمدش جای فریاد نیست".
همین دیروز بود، بامدادان بود یا شامگاهان را هنوز اما، نمی دانم. هر کدام بود، بوی تازگی راهش رهایم نمی کند. راهی که صبح به ندای وجدان خویش پیمودم و شب به ندای یاران خویش. و هر دو در یک چیز مشترک بودند، خرد راهش را در این میانه گم کرده است. از اتهام بامدادی در همدستی با رییس اسراییلی و دوربین ماموری که با لباس انتظامی از سبزپوشان فیلم برمی داشت تا لغتی شامگاهی که در ترجمان فرنگی خود "رهبر" را واژه ای نادرست می یافت، همه و همه مظلومیتی از جنس خرد داشتند. این جا همان جایی است که سیاست بامدادی جلوه ای از ورزش می یابد و ورزش شامگاهی رنگ سیاست به خود. و گمشده ای که شاید بودنش نفی تفرقه ای هر چند چنین اندک بود، و نبود ظالمی که بر این تفرقه فرصت حکومت یافته است.
و من با خود می اندیشم که ...
