شنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹

همین دیروز بود ...



همین دیروز بود، ابری یا آفتابی بودنش را هنوز اما، نمی دانم. نگرانی در هر دو موج می زد، یکی از جان خویش می هراسید و دیگری در پی انداختن هراس به جان دیگری. و هر دو اما در یک چیز مشترک بودند، با جان و دل آن چه را می خواستند فریاد می زدند. بامدادان، امید بود یا خشم، آرزو بود یا سرخوردگی، هر کدام بود مردمی را روانه ی میدانی نمود که نه مردمش و نه میدانش هیچ یک دل خوشی از یکیگر نداشتند. شامگاهان اما، همان ها مردمی را بدرقه کردند که این بار به خوب و بد میدان خو گرفته بودند.

و من با خود می اندیشم که بامدادان نیز همین گونه بود.

همین دیروز بود، آغاز و پایانش را هنوز اما، نمی دانم. هر روایتی را آغازی است و پایانی اما، روایتها را داستانی است که هیچگاه پایان نمی یابد. و هر دو در یک چیز مشترک بودند، همانی که معصومانه ترین انسانها داستان را در آن می جویند، همان پایان خوش. بامدادان هر کسی را پایانی تقسیم کردند. پایان خوش از آن آنانی شد که ماجرا را در خانه به بازخوانی نشاندند و آنانی که چونانی را در راه خانه به خاک غلطاندند.

و من با خود می اندیشم که شامگاهان نیز همان شد، بدون آن که کسی از رسیدن به خانه خشنود شود.

همین دیروز بود، داد بود یا بی داد را هنوز اما، نمی دانم. سالهاست که روانه ایم، به کجا و چگونه اما، هیچگاه ندانستمش. می گویند که بی داد را به داد فریاد زده ایم و در پی خطا به گمراهی رفته ایم چه اگر از ابتدا در پی خطا نبوده باشیم. مانند همانهایی که بامدادان در پی آزادی روانه بودند و شامگاهان در پی پیروزی. و هر دو اما در یک چیز مشترک بودند،
" ز خاشاک و خار و شاخ درخت .......... یکی آتشی برفروزید سخت"
و مایی که بامدادان در پی آزادی، پیروز بودیم و شامگاهان در پی پیروزی، آزاد.

و من با خود می اندیشم که
" چنان دان که دادست و بیداد نیست .......... چو داد آمدش جای فریاد نیست".

همین دیروز بود، بامدادان بود یا شامگاهان را هنوز اما، نمی دانم. هر کدام بود، بوی تازگی راهش رهایم نمی کند. راهی که صبح به ندای وجدان خویش پیمودم و شب به ندای یاران خویش. و هر دو در یک چیز مشترک بودند، خرد راهش را در این میانه گم کرده است. از اتهام بامدادی در همدستی با رییس اسراییلی و دوربین ماموری که با لباس انتظامی از سبزپوشان فیلم برمی داشت تا لغتی شامگاهی که در ترجمان فرنگی خود "رهبر" را واژه ای نادرست می یافت، همه و همه مظلومیتی از جنس خرد داشتند. این جا همان جایی است که سیاست بامدادی جلوه ای از ورزش می یابد و ورزش شامگاهی رنگ سیاست به خود. و گمشده ای که شاید بودنش نفی تفرقه ای هر چند چنین اندک بود، و نبود ظالمی که بر این تفرقه فرصت حکومت یافته است.

و من با خود می اندیشم که ...

پنجشنبه ۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

روزها از آن روز گذشته است





روزها از آن روز گذشته است، بیشتر به ماه می ماند، شاید هم به سال، شاید هم به چندین و چند ....

غمگین؟ شاید پیش از این هم بوده باشم، نا امید اما؟

دیروز از جایی گذر می کردم که سردیش پاییز را شرمنده می کرد و پایانش سرما را به گرمای خویش دلگرم. امروز آن راه را نیز بر من بسته اند. از کسی پرسیدم چرا؟ پرسشم را پاسخی فیلسوفانه داد: پایه هایش را همان دیروز ویران کردند.

بعد از آن هم غمگین شدم، غمی که حس تازگیش را نیز از دست داده بود. می دانستم، زندگی جوی روانی دارد که باید بدان دل سپرد. گاه فرقی نیست میان دست و پا زدن و به آغوش سپردن که هر دو به یک سمت رهسپارت می کنند. من اما، بی خبر از همه جا، در دنیایی سرشار از دیروز، از سنگی صخره های راه می نالیدم و به دنبال آبی روان ... امروز هم می نالم؛ می دانم اما از شنایی است که هیچگاه ندانستمش.

به ساعت که نگاه کردم، گردش ثانیه شمارش مرا به وحشت انداخت، این همان فاصله است. همانی که هر چه به عقب بازگردانیش راه خود را می رود و هر روز از تو دور تر می شود. دیروز از هر چیزی به تو نزدیک تر و امروز از هر چیزی به تو دورتر. آن قدر دور که تا به خود بیایی هیچ فردایی را برایت باقی نمی گذارد.

... و نگذاشت. و من هر چه در توانم بود دریغ کردم، امروز هم ... امروز، همان فردایی است که دیروزها را به نجوایش گذارندیم و امروزها را به من خاطراتش؛ و فردایی که تو مشتاقانه پیش روی خود داری.

روزها از آن روز گذشته است، بیشتر به دیروز می ماند، شاید هم ...

شنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۰۹

ضرورت رای به میر حسین موسوی (بخش دوم: میر حسین موسوی)


برای رای دهنده ی احتمالی که از پای تحریم به صندوق می رود، نکاتی چند اهمیتی وافر دارد. در جوامعی چون ایران که بسیاری سالها رابه تلاش برای کسب دموکراسی گذرانده اند، جامعه و دولت به دو نهاد کاملا متفاوت بدل شده اند. این جاست که باید جامعه ی دموکرات را از دولت دموکرات جدا دانست. در جوامع پیشرفته این دو نهاد همگونی کاملا مشابهی با یکدیگر دارند. به واقع در این کشورها، جامعه ی دموکرات منتهی به یک دولت و حکومت دموکرات می گردد. باید گذشت از موانع ایجاد دموکراسی و شیوه های تزریق آن به جامعه که از این بحث خارج است و پذیرفت که کشور ایران از این حیث خصوصیات منحصر به فرد خود را داراست. جامعه ی ایرانی حال به دلیل عدم رشد نهادهای مدنی، عدم افزایش آگاهیهای اجتماعی و سیاسی و یا به هر علت دیگر همواره خصوصیت بی بهره بودن خود از دموکراسی را به همراه داشته است. با این حال بوده اند دولتهایی که سعی کرده اند در سطح خود دموکراسی را رعایت کنند و جامعه را تحت تاثیر قرار دهند. در این حالت به دلیل عدم پشتیبانی جامعه از چونان حکومتی، شیوه ی جای گیری حاکمان مزبور در نهاد قدرت موجود در اجتماع برای حفظ توانمندی خود در اجرای برنامه هایشان، از اهمیتی وافر برخورداربوده است. شاخص ترین این دولتها را می توان دولت دکتر مصدق و ضعیف ترین مشابه آن را می توان دولت سید محمد خاتمی نامید.

دولت مصدق در هنگام سقوط در عمیق ترین فاصله ی ممکن میان یک دولت کاملا دموکرات و یک جامعه ی کاملا بی بهره از دموکراسی قرار داشت. فاصله ای که سخت ترین اثر ممکن یا همان سقوط را برایش در پی داشت. از طرف دیگر در دولت سید محمد خاتمی که تلاش می کرد آزادیهای سیاسی را گسترش دهد و به این شیوه مفهوم دموکراسی را به زعم خود به سرانجام برساند، به دلیل افزایش نسبی آگاهیهای اجتماعی، گسترش رسانه های جمعی و حضور گروهی تعدادی از روشنفکران موجود، حکومت و جامعه در نزدیک ترین فاصله ی ممکن پس از گذشت قریب به یک صد سال از انقلاب مشروطه قرارگرفته بود. با این حال این دولت نیز یا به علت عدم تمایل و یا به علت ناتوانی در درک صحیح از نهادهای قدرت هر چند سرنگون نشد، اما طرفداران خود را به شدت سرخورده کرد.

اما نکات مزبور اهمیت خود را در کجا می یابند. باید دانست همان گونه که تحریم هزینه ی مختص به خود را داراست، رفتن به پای صندوقهای رای نیز برای خود هزینه آور است. رای دادن برای تحریم کنندگان همان نتیجه ای را داراست که از آن می هراسند: هراس از مشروعیت بخشیدن به نظامی که به آن اعتقاد ندارند. این چنین است که اینان اگر این هزینه ی ناخواسته را گردن می نهند باید از آن بهتری را نصیب حقی سازند که از آن دست کشیده اند. تمام این ها در نظام سیاسی ایران معنایی خاصی می یابد. جامعه ی سیاسی کشور دولتمردی را می طلبد که شناخت صحیحی از نهادهای قدرت داشته باشد. این همان چیزی است که مصدق در آن متبحر بود و بارها شاه و اطرافیانش را در بدان وسیله خلع سلاح کرد، و این همانی که است که خاتمی خواسته یا ناخواسته از آن بی بهره بود و کروبی صراحتا و صد البته خواسته آن را به رسمیت نمی شناسد. همانی که خود نقطه ی قوت میرحسین موسوی نخست وزیر پیشین ایران است.

موسوی تجربه ای گرانبها از دوران نخست وزیری را در وضعیت تقسیم قدرت شده ی استثنایی ابران داراست. او در زمان نخست وزیری اش هیچگاه به مصالحه ای تن نداد. هر چه از دوران نخست وزیری موسوی بر جای مانده است چه در نگاه منتقدانش چه در نگاه طرفدارانش به خود او و شخص او منتسب است. برای یک رای دهنده ی احتمالی، انتخاب رییس جمهوری قدرتمند که شاید تیم کنونی اش بیش از آن که سرشناس باشد (که نام های سرشناس در میانشان کم هم نیست)، متمایل به برخوردی حرفه ای است (کما اینکه ی شیوه ی تبلیغاتی اشان در استفاده از رنگ سبز نشان گر آن است) بهتر از رییس جمهوری ضعیف و گوش به فرمان است که شاید تیم قدرتمندی داشته باشد اما در مقام عمل این تیم قدرتمند در نظام سیاسی ایران در حد یک نام باقی خواهد ماند. تجربه ای که خاتمی را واداشت تا علارغم داشتن یک تیم قوی به واسطه ی عدم توانایی برای جای گرفتن در این تقسیم بندی قدرت حتی از اجرای برنامه های ساده اش نیز عاجر بماند.

آن چه در مقام یک رییس جهمور در نظام خاص سیاسی ایران اهمیت دارد نه دارا بودن حداکثری برنامه های سیاسی متنوع و عدم توانایی در اجرای حداقلی آن بلکه دارا بودن توانایی حداکثری در اجرای برنامه های حداقلی است. با این حال حتی در چنین وضعیتی هم به نظر نمی رسد میر حسین موسوی را با دارا بودن برنامه هایی این چنینی از رقیب اصلاح طلب رانده شده ی پیشین و به راه آورده شده ی کنونی عقب بیاندازد. وضعیت امروز کروبی بی شباهت به هاشمی رفسنجانی سال 1380 نیست. جایی که اصلاح طلبان خود را درون چاهی افکندند که برای هاشمی تدارک دیده بودند، شبیه به همانی که تا پیش از انصراف خاتمی از انتخابات به کروبی عرضه کرده بودند و امروز آن را پس گرفته اند. شاید برای آنان هنوز هم دیر باشد که بدانند باید از ابتدا هاشمی را پشتیبانی می کردند که تنها فردی بود که آن روز در وضعیت سیاسی ایران می توانست جایگاه معتبری را از ان خودنماید. همانان این اشتباه را امروز نیز تکرار می کند و فردا به مانند همیشه آن را به پای مردم می گذارند.